ناگفتههای زندگی شهریار (محمدحسین بهجت تبریزی) از زبان دختــرش
شهرزاد بهجت تبریزی در گفتگو با (جادههای سبز)، ناگفتههایی از زندگی خصوصی پدرش (شهریار) را بر زبان آورد، او میگوید: پدر در سال 1285 هجری شمسی در تبریز متولد شد، مردی متمول و از وكلای درجه یك تبریز بود كه گرسنگان بیشماری از خوان كرم او سیر میشدند...
او میگوید: پدرم اولین شعرش را در چهار سالگی سروده و آن زمانی بود كه مستخدمشان به نام (رویه) برای ناهارش، آبگوشت تهیه كرده بود. پدرم درباره خاطرات ایام كودكیاش میگوید: روزی با بچههای محل مشغول بازی بودم، پس از مراجعت به خانه به درخت بزرگی كه در وسط حیاط خانه بود، خیره شدم و شروع به خواندن شعر كردم. سخنانی موزون كه نمیدانستم چگونه به مغز و زبان من میآمدند كه ناگهان پدرم مرا صد اكرد، به صدای بلند پدرم برگشتم، با حالتی تعجبآمیز پرسید: این اشعار را از كجا یاد گرفتی؟ گفتم: كسی یادم نداده، خودم میگویم. ابتدا باور نكرد اما پس از اینكه مطمئن شد، در حالی كه صدایش از شوق میلرزید با صدای بلند، مادرم را صدا كرد و گفت: بیا ببین چه پسری داریم! یك بار هم در هفت سالگی شعر گفت، زمانی كه مانند بیشتر بچهها از حرف مادر خود سرپیچی كرده و به حرف او گوش نداده بود.
من گنهكار شدم وای به من
مردم آزار شدم وای به من!
او میگوید: پدرم اولین شعرش را در چهار سالگی سروده و آن زمانی بود كه مستخدمشان به نام (رویه) برای ناهارش، آبگوشت تهیه كرده بود. پدرم درباره خاطرات ایام كودكیاش میگوید: روزی با بچههای محل مشغول بازی بودم، پس از مراجعت به خانه به درخت بزرگی كه در وسط حیاط خانه بود، خیره شدم و شروع به خواندن شعر كردم. سخنانی موزون كه نمیدانستم چگونه به مغز و زبان من میآمدند كه ناگهان پدرم مرا صد اكرد، به صدای بلند پدرم برگشتم، با حالتی تعجبآمیز پرسید: این اشعار را از كجا یاد گرفتی؟ گفتم: كسی یادم نداده، خودم میگویم. ابتدا باور نكرد اما پس از اینكه مطمئن شد، در حالی كه صدایش از شوق میلرزید با صدای بلند، مادرم را صدا كرد و گفت: بیا ببین چه پسری داریم! یك بار هم در هفت سالگی شعر گفت، زمانی كه مانند بیشتر بچهها از حرف مادر خود سرپیچی كرده و به حرف او گوش نداده بود.
من گنهكار شدم وای به من
مردم آزار شدم وای به من!
شهریار در سال 1316 پدرش را از دست میدهد، در همین اوان، برادر بزرگش (عمویم) از دنیا میرود و سرپرستی چهار فرزند، برعهده شهریار میشود، پس از اینكه بچههای برادرش بزرگ شدند و مادربزرگ هم از دنیا میرود، او تنها خانهای را كه در تهران داشته با وسایلش به بچههای برادرش بخشیده و تنها با یك جامهدان لباسهایش به تبریز میآید و با مادرم كه در واقع (نوه) عمهاش محسوب میشد، در سال 1333 و در سن 48 سالگی ازدواج كرد. شهرزاد میگوید: پدرم پس از ازدواج در تبریز با شراكت خواهرش خانهای خرید كه در این خانه من به دنیا آمدم و سپس بعد از گذشت زمانی، خانهای برای خود خریده است.
من فرزند ارشد او هستم و تا آنجا كه یادم میآید در ایام كودكی در تمام گردشها و یا شب شعرهایی كه میرفت، حتی در رسمیترین آنها، مرا همراه خویش میبرد. من آنقدر با پدرم مانوس بودم كه زمانی كه كنار او بودم، سراغ مادر را نمیگرفتم، او بسیار مرا دوست داشت. پس از من به فاصله سه سال، خواهرم مریم و دو سال بعد از او برادرم هادی به دنیا آمد.هرگاه كه با او به جمعی میرفتم، همه برای او دست میزدند، همیشه به خود میگفتم كه چرا برای پدرم آنقدر كف میزنند، چرا برای پدر دیگر بچهها كف نمیزنند؟
شهرزاد میگوید: یك روز هم یادم هست كه با پدر به در خانهای رفتیم، در كوچه پس كوچههای تنگ تبریز، او آنقدر گریه كرد كه حد نداشت، به پدر گفتم: برای چه گریه میكنی و او در پاسخ گفت: برای پدرم، من 14 سال را در این خانه قدیمی زندگی كردم. او همان شب شعر (در جستجوی پدر) را سرود.
مبنع : مجله خانواده سبز
تبلیغات


مدیر وبلاگ :