
غروب آدینه که می آید و تو نمی آیی، دلمان به فراخنای تمام عالم می گیرد. ابر گریه فضای خانه قلبمان را بارانی می کند و بغضی بی انتها گلویمان را می فشارد. سر بر شوره زار بی کسی دل می نهیم و زار زار نیامدنت را اشک می ریزیم و تو را می خوانیم. تو که از جنس بارانی و شنیده ایم روزی خواهی آمد.
اما برای آمدنت چه کرده ایم؟ چه طرفی بسته ایم با این همه ادعا و چه خیالی در سر داریم که خود نمی دانیم و تو می دانی و چه خوب هم می دانی!
داعیه دوست داشتنت را در سر داریم با این حال هر دم به خطا می رویم بی آنکه ذره ای بیندیشیم به اینکه تو زلالی و از سلاله باران و تو را با مرداب تعفن زده دل ما چه کار؟ راستی تو را با ما چکار که راحت تر از نفس کشیدن دروغ می گوییم، غیبت می کنیم، تهمت می زنیم و برای رسیدن به مقام های دنیایی از پله ریا و فریبکاری بالا می رویم و چه افتخاری هم می کنیم!
مولای من کجایی که ببینی دلمان به اندازه تمام عالم گرفته است؟ کجایی که ببینی زمین از ماتم نبودنت رخت عزا پوشیده؟ چه می گویم! تو هستی و بودنت در فضا جاریست فقط دیدنت در ظرف لیاقت ما نمی گنجد، ما که عرصه را بر آسمان نیز تنگ کرده ایم، زمین را با سم گناه آلوده کرده ایم و قلبمان را خانه سیاهی و سکون!
شهرمان را برای آمدنت چراغانی کرده ایم و بر در و دیوار آن گل های کاغذی زده ایم اما هر روز بیشتر از دیروز چراغی را در دل کوچک خود خاموش می کنیم.
مولای من بر آستانت ایستاده ایم و تو را که برای او عزیزترینی در زمین، به شفاعت میطلبیم. هوا، هوای گرم تابستان است اما زمستان سخت تنهایی به روحمان رخنه کرده و بیداد میکند. بر آستانت ایستاده ایم و دستان سردمان را بی وقفه بر در می کوبیم، امید شفاعت داریم و چشم انتظارت هستیم. ما را که به حال خود واگذار نمی کنی؟
« مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی
در بگشای....»
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 شهریور 1386 | توسط:
علیرضا | طبقه بندی:
عمومی، |
نظرات()